نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
مهمترین پرسش اندیشکدههای امنیتی جهان، زمان و چگونگی پایان این جنگ ویرانگر است؛ معمایی که پاسخ آن نه روی میز دیپلماتها، بلکه هر شب در کف خیابانهای ایران و در نبض زنده زندگی و مقاومتِ مردم بازتولید میشود.
در شرایطی که تحولات ژئوپلیتیکی منطقه غرب آسیا و مواضع برخی سیاستمداران غربی بار دیگر بحثهای مرتبط با امنیت ملی، تمامیت ارضی و آینده نظم منطقهای را به صدر تحلیلهای سیاسی بازگردانده است، موضوع هوشیاری ملی و ...
در جنگ این روزها، دشمن فقط از آسمان بمب نمیریزد؛ یک ماشین جنگ روانی و شناختی همزمان در حال کار است.
آسمان خاورمیانه در التهاب «نبرد رمضان» است؛ نبردی که تقابل ایران با آمریکا و اسرائیل را از سناریو به واقعیتی سرنوشتساز تبدیل کرده است.
در نبردهای ترکیبی امروز، حفظ زمین بدون صیانت از ذهن، دستاوردی موقت است. جنگ رمضان فقط در خطوط تماس مهران تا میناب یا خلیج فارس جریان ندارد، لایه تعیینکننده آن، «جنگ شناختی» برای فلج کردن منطق تصمیمگیری جامعه است.
در جنگ دوازده روزه پیشین، فلش حملات دشمن از «امنیت به اجتماع» بود، دانشمندان و سرداران ما را زدند تا جامعه را دچار شوک کنند.اما در نبرد رمضان، هندسه هجوم تغییر کرده است. دشمن ناامید از تقابل رو در روی نظامی، نقطه آغاز را «اجتماع» قرار داده تا به «فروپاشی امنیتی» برسد.
آنچه امروز در جنگ میگذرد، یک «درگیری نظامی مقطعی» نیست، رونمایی واشنگتن- تلآویو از رویایِ «پایان مهندسیشده» برای ایران است.
سیزدهمِ اسفند، پنجمین روزِ نبردی است که یک سؤال واحد، اتاقهای فکرِ واشنگتن و تلآویو را بههم ریخته است:چرا ایران، در کنار زدنِ مراکز مهم نظامی، اینچنین متمرکز رادار میزند و چشمِ شبکهی دفاعی ما را کور میکند؟
در غبارِ اخبارِ جنگِ این روزها، ماشینِ رسانهایِ غرب و بلندگوهایِ اجارهایِ اپوزیسیون، بیوقفه یک دروغِ خوشرنگ را در گوشِ جامعهی ایرانی پمپاژ میکنند: «هدف، فقط تغییرِ رژیم است». اما اگر پردهی این نمایشِ سیاسی را کنار بزنیم، به حقیقتی هولناکتر میرسیم.
حاج محمود! دلِ ما را در صحن انقلاب آتش زدی... با همان یک جملهی ناتمام که روی منبرِ حرم جان داد و خود، روضهی گودال شد.
گاهی تصاویر هم سخن میگویند، این عکس زمزمه دارد: زمین، دفتر ناتمامِ فرشتگان است. و گودالها، سطرِ نامِ کودکانی که لبخندِ مدرسه را جا گذاشتند...
دستم میلرزد. قلم را برمیدارم، زمین میگذارم، دوباره برمیدارم. چشمهایم خیس است و صفحه پیشِ رویم محو؛ انگار حتی نوشتن هم عزادار است.
بامداد ۱۰ اسفند است. تهران در سیاهی شب نفس میکشد، اما هوای این بومِ کهن، آغشته به بوی باروت و بیداری است. طوفانی که سالها در اتاقفکرهای جنگ شناختی زوزه میکشید، سرانجام به صخرههای البرز برخورد کرد.
دهها تنِ نحیف و بیگناه، با همان مقنعههای سفید و خندههایی که برای ابد روی لب ماسید، زیر آوارِ توحش مچاله شدند.