نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
ماشینها در گردشِ بیقرار، زیر بارِ اندوه خمیده اند، شاید فولاد هم اشکِ خاک را بلعیده… خاک اینجا عطر گرفته است… عطرِ دستان کوچکی که واژهی «وطن» را با مدادهای رنگی مشق میکردند؛ حالا همان دفترچههای روشن، زیرِ خاکسترِ موشکِ حرامیان خاموش شدند؛ مینابِ زخمی، آیینهی توحشِ آمریکاست؛ این قاتلِ زنجیرهایِ بیگناهان، گمان کرد خونِ کودکان، ستونِ ایران را درهم میشکند… اما هر قطره خونِ معصومان، مختصاتِ انتقام شد، فتاح و سجیلی که تهرانیمقدمها را با شمشیرِ عدالت فریاد میزنند… حالا هر وجب از این خاک، قلبی بیدار است؛ هر موجِ اشکِ مادران، تبدیل به طوفان وحدت میشود و از دلِ اندوه، نوری برمیخیزد که شبِ ظلم را خواهد شکافت… هر موشکی که به سوی قاتلانِ دخترانِ میناب روانه شود، شمعیست روشن بر مزارِ مظلومیت، مرهمی ست آسمانی بر زخمِ مادرانِ بیتاب، و تسلایی الهی بر دلِ پدرانِ داغدیده. میناب دیگر شهر نیست؛ فریاد نسلِ خون و اشک است؛ نسلی که از خاکِ فرشتگانش، پرهای اقتدارِ ایران را خواهد گشود…
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه