نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
لولههای اکسیژن روی صورت تکیدهاش، شبیه خطوط نقشه ایران است؛ وطنی که دوشادوشِ همین پیکر خسته، زخم خورد و تحریم کشید، اما زانو نزد. آنها در اتاقهای فکرشان همهچیز را حساب کرده بودند، جز دلی که با گاز اعصاب هم از تپیدن برای خاکش نمیایستد. دستانش میلرزد و سرفهها امانش را بریدهاند، اما پرچمها در مشتهایش چنان محکماند که انگار ریشه در استخوانهایش دارند. سالهاست رنج را به جان خریده تا خواب ما آشفته نشود. سرفههای امشب او، بهای ایستادگی دیروز است. نفسهایش هنوز بوی خسخسِ غریبانۀ سنگرهای خاکی را میدهد؛ اما پابرجاست تا ثابت کند عاشقی ریه سالم نمیخواهد، دلی به وسعت دریا میطلبد. او با هر دم و بازدمِ زجرآور، قطرهقطره غیرت را به رگهای این سرزمین میچکاند. در نگاه خستهاش نه گلایهای هست و نه پشیمانی؛ فقط عشقی است که با هیچ زخمی پیر نمیشود. تا وقتی سینههای سوختهای از این دست، جور نفستنگیهای این جغرافیا را میکشند، هیچ طوفانی توان خاموش کردن ضربان این خاک را نخواهد داشت. زخمیست در این سینه که مرهم نپذیرد این سروِ شکسته، به خدا خم نپذیرد…
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه