نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
سیزدهمِ اسفند، پنجمین روزِ نبردی است که یک سؤال واحد، اتاقهای فکرِ واشنگتن و تلآویو را بههم ریخته است:چرا ایران، در کنار زدنِ مراکز مهم نظامی، اینچنین متمرکز رادار میزند و چشمِ شبکهی دفاعی ما را کور میکند؟
در غبارِ اخبارِ جنگِ این روزها، ماشینِ رسانهایِ غرب و بلندگوهایِ اجارهایِ اپوزیسیون، بیوقفه یک دروغِ خوشرنگ را در گوشِ جامعهی ایرانی پمپاژ میکنند: «هدف، فقط تغییرِ رژیم است». اما اگر پردهی این نمایشِ سیاسی را کنار بزنیم، به حقیقتی هولناکتر میرسیم.
گاهی تصاویر هم سخن میگویند، این عکس زمزمه دارد: زمین، دفتر ناتمامِ فرشتگان است. و گودالها، سطرِ نامِ کودکانی که لبخندِ مدرسه را جا گذاشتند...
دستم میلرزد. قلم را برمیدارم، زمین میگذارم، دوباره برمیدارم. چشمهایم خیس است و صفحه پیشِ رویم محو؛ انگار حتی نوشتن هم عزادار است.
بامداد ۱۰ اسفند است. تهران در سیاهی شب نفس میکشد، اما هوای این بومِ کهن، آغشته به بوی باروت و بیداری است. طوفانی که سالها در اتاقفکرهای جنگ شناختی زوزه میکشید، سرانجام به صخرههای البرز برخورد کرد.
دهها تنِ نحیف و بیگناه، با همان مقنعههای سفید و خندههایی که برای ابد روی لب ماسید، زیر آوارِ توحش مچاله شدند.