نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
دستهای ظریفش شاید هنوز به طبقهٔ بالای کمد نمیرسید و پاهای کوچکش در کفشهای مادر گم میشد، اما آهنگ خندههایش، بذر فردا را در تاروپود خانه میکاشت؛ فردایی که پدر در خلوتش، قامت او را در حریر سپید بخت میدید و مادر برای آن روزها، در دلش اسپند دود میکرد.» اما جنگ، حرمت این فرداهای روشن را نمیفهمد… فولاد و آتش در کسری از ثانیه، بیهوا میافتند وسط آن حریم امن صورتیرنگ و تمام آن معصومیت بیدفاع را زیر خروارها سیمان سرد میبلعند. این دیگر جنگ نیست؛ این ذبح زیبایی در برابر چشمهای کور دنیاست… در همان یک لحظه، تمام آن قد کشیدنها، آن عروس شدنهای خیالی و آرزوهای دور، زیر غبار سنگین جنایت بیصدا جان دادند… حالا به این دست لرزان خیره شوید که روی زخم ویرانی تا شده است… او فقط خاک را پس نمیزند؛ دارد با التماس، گوشهٔ پارچهای را از دندانِ سنگها بیرون میکشد… کسی چه میداند… شاید این همان پیراهن گلداری باشد که دخترک برای صبح عید ذوق پوشیدنش را داشت؛ شاید هم تکهحریری که مادر برای بقچهٔ جهاز آینده او با امید تا کرده بود. کسی چه میداند زیر این آوار ظالم، چند «فردای نرسیده» شهید شده است… دست این امدادگر از سنگینی خاک نمیلرزد؛ او دارد بار خردکننده یک «حجله نرفته» و رؤیاهای خاکسترشده یک پدر را به دوش میکشد. او معصومیتی را از دل ویرانی بیرون میکشد که قدش، دیگر هرگز به شانههای امنِ پدر نرسید…
این مطلب بدون برچسب می باشد.
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه