قاب صورتیِ حسرت؛ یتیمی چادرهای گل‌دار…

امروز روز دختر است و من، با بغضی گلوگیر، دوباره به این قاب پناه آورده‌ام؛ به حسینیه‌ای که آن روز، برای خاطر دخترها یک‌سر «صورتی» شده بود...

به مردی که با تمام صلابت حیدری‌اش، چقدر مهربان و پدرانه روی زمین نشست، تا هم‌قد رؤیای دخترکانی شود که مثل پروانه‌های چادرگلی، دور لبخندش می‌چرخیدند…
بروید به همان دخترکان بگویید آن روز را در هیچ تقویمی نگردند؛ آن روز، منحصراً روز لبخندِ آقا بود…
روزی که خودش سفارش کرد فضا را صورتی کنند و جهان ظریف دخترانه‌شان را جدی‌تر از تمام معادلاتِ دنیا دید…
به این جزئیات خیره شوید…
به دست گره‌کرده‌ٔ روی زانویش که سال‌ها لنگرگاه یک ملت بود و آن لحظه، تکیه‌گاه شنیدن صدای نازک یک دخترک شد….
به آن دختر چادر صورتی که دستش را بالا آورده، انگار می‌خواهد با همان لحن شیرین بپرسد: «آقاجان، قول می‌دهید تا همیشه بابای ما بمانید؟»
حالا بروید به همان دخترکان بگویید:
امروز روز دختر است…
اما جای آن شانه‌های امن، چقدر خالی است…
آن نگاه همیشه‌پناه، حالا در قامت شهیدِ امت، به داغ سنگین یک تاریخ تبدیل شده است…
آه از امروز؛ که هزاران دختر شهید این خاک، داغ یتیمی‌شان تازه شد…
و مات مانده‌اند به جای خالی پناهگاهی که ناگهان از آسمان این سرزمین کم شد…
دست‌هایشان در هوا خشک شده…
بغض‌هایشان در گلو ماسیده…
و خیره مانده‌اند به لبخندی که دیگر هیچ‌کجای جهان پیدا نخواهد شد…
نظم اعداد به‌هم ریخته از رفتن تو
یک نفر رفته، ولی هیچ‌کسی اینجا نیست…