روایتی از بیداری سمنان؛

سربازان کوچک شهر هم به میدان رجزخوانی آمدند…

صفحه‌ٔ گوشی را روشن می‌کنم، امپراتوری دروغ در اوج استیصال تیتر زده است: «اولتیماتوم ترامپ؛ ایران در آستانه‌ٔ انفجار!» دشمن که در میدان واقعی سیلی خورده و تحقیر شده، حالا تمام زورش را در انگشتانش جمع کرده تا از پشت این صفحات شیشه‌ای، بذر وحشت بکارد و برای خودش یک پیروزی مجازی دست‌وپا کند.

دکمه‌ٔ گوشی را می‌زنم؛ صفحه تاریک می‌شود و توهم آن‌ها دود می‌شود به هوا. سرم را بالا می‌آورم و به خیابان‌های سمنان نگاه می‌کنم… اینجا خبری از انفجار نیست، مردم دست بچه‌هایشان را گرفته‌اند و لابه‌لای ترافیک سنگین، اما آرام شهر، پیاده به سمت میدان سعدی می‌روند.
ماشین‌ها مثل دانه‌های تسبیح به هم گره خورده‌اند، جای پارک پیدا نمی‌شود، اما کسی کلافه نیست.
اینجا نقطه‌ٔ صفر تضاد است. درست در شب‌هایی که دشمن حقیر در فضای مجازی برای ترساندن ما حنجره پاره می‌کند، سمنان بوی ترس نمی‌دهد؛ بوی بهار می‌دهد و یقین….انگار مردم به ضیافت یک حماسه آمده‌اند، تا این دفاع مقدس جدید را در شریان‌های روشن شهر و با قدم‌های استوار در قلب میدان زندگی کنند.
▪️وارد دریای جمعیت که شدم رقص پرچم‌ها چشمم را گرفت. پیرمردی با کلاه لبه‌دارِ آبی، متولد همان دهه‌ی سی که گرم و سردِ روزگار را چشیده باوقار قدم می‌زد. در یک دستش پرچم زرد رنگ حزب‌الله بود و در دست دیگرش پرچم ایران.
دو نوه‌ٔ کوچکش هم دو طرفش می‌دویدند. انگار تاریخ داشت در سکوت دست‌به‌دست می‌شد، از دست‌های چروکیده‌ٔ پیرمردی که روزگاری نهال انقلاب را با خون دل بزرگ کرده بود به دست‌های کوچک نسلی که حالا قرار است در اوج اقتدار نقطه‌ٔ پایان اسرائیل را ببیند.
▪️صداها در هم می‌پیچید. مردی با سینه‌ای سپرکرده رجز می‌خواند: «می‌خواستن نظام ما رو عوض کنن، اما شعار ما هم نتونستن عوض کنن…» جمعیت مثل موجی خروشان جواب می‌داد: «ابوالفضل علمدار، خامنه‌ای نگه‌دار». این فقط یک شعار نبود؛ یک موج حملات سنگینی بود به تمام اتاق‌فکرهایی که سال‌ها دلار خرج کردند تا این مردم را از کوچه‌های شهرشان خسته کنند…
همان‌جا بود که یاد آن جمله‌ی سید مرتضی آوینی افتادم: «اصحابِ آخرالزمانی سیدالشهدا، در عصر سیطره‌ٔ تکنولوژی و ماشین، با نور ولایت راه را پیدا می‌کنند.» دیشب در میدان سعدی، تجلی زنده‌ٔ همان اصحاب را می‌شد در عمق نگاه آدم‌ها دید.
▪️کمی جلوتر، میان آن‌همه شور و رجز، لطیف‌ترین قاب شب رقم خورد: دختربچه‌ای پنج‌ساله، با کلاهی که رویش یک گُل بزرگ دوخته شده بود و کفش‌های عروسکی، مقوایی را بغل کرده بود که هم‌قدِ خودش بود. با ماژیک و خطی کودکانه‌ رویش نوشته بود: «سید مجید نقطه‌زن…» نگاهش کردم؛ دختری که هنوز الفبا را نیاموخته امن‌ترین نقطه‌ٔ دنیا را در سایه‌ی موشک‌های وطنش می‌بیند. خیلی دوست دارم بدانم این دختر کوچک، سی سال بعد وقتی مادر شد، برای بچه‌هایش از این شب‌های پرالتهاب چه می‌گوید؟ حتماً می‌گوید: «ما نترسیدیم؛ ما به نقطه‌زن‌هایمان لبخند زدیم.»
▪️در میان جمعیت می‌چرخیدم که پلاکاردی دیگر بغضم را شکست. روی یک بنر، تکه‌مقوایی کوچک چسبانده بودند.
با ماژیک‌های سه‌رنگ رویش نوشته بود: «الو بهشت… میشه گوشی رو بدید به آقا؟ دلم براش تنگ شده…»
عکس شهید رئیسی در دست نوجوانانی بود که با غرور آن را بالا گرفته بودند. انگار روح آن سید مهربان و خستگی‌ناپذیر، لابه‌لای جمعیت قدم می‌زد و به مردمی نگاه می‌کرد که حتی در دل جنگ، یاران سفرکرده‌شان را فراموش نکرده بودند.
🔚اینجا، میدان سعدی سمنان، خلاصه‌ٔ تمام ایران بود. دشمن فکر می‌کند ما را با صدای انفجار و تهدید ناوهایش می‌ترساند، اما نمی‌داند سرزمینی که مردمانش رجزخوانی را از عاشورا یاد گرفته‌اند، شب‌های جنگ را با «امید» سحر می‌کنند.
ما از این پیچ تاریخی هم عبور خواهیم کرد، با موشک‌هایمان، با قلب مطمئن این دختربچه‌ها و با دعای همین پیرمردها.
الو بهشت؟ صدای ما را می‌شنوید؟ ما اینجا از قلب سمنان تا مرزهای مقاومت، زیر سایه‌ٔ ولایت ایستاده‌ایم.