جنون مقدسِ فرزندان سید حسن…

«یک مرکاوا در اطراف طَیبه منهدم شد... یک تانک دیگر در دیرسِریان سوخت... مقر وزارت جنگ در قلب تل‌آویو زیر آتش موشک و پهپادهای انتحاری قرار گرفت...»

این‌ها تیترهای یک سال پیش نیست؛ اخبار تکراری و هر روزه‌ٔ همین نبرد است. دشمن فکر می‌کرد با رفتن سید حسن، کمر مقاومت در لبنان می‌شکند.
اتاق‌های فکر تل‌آویو با غرور پیروزمندانه‌ای روی نقشه‌ها خط می‌کشیدند که «حزب‌الله تمام شد؛ حالا فقط چند جوان وحشت‌زده مانده‌اند که با اولین بمباران، پرچم سفید بالا می‌برند.»
اما آن‌ها یک چیز را نفهمیدند: فرزندان سید، از خاکستر ضاحیه و از دل آتش کینه‌ٔ صهیون، دوباره متولد شده‌اند.
امروز در جنوب لبنان، شاهکاری در حال رقم خوردن است که تمام ژنرال‌های غربی را انگشت‌به‌دهان کرده. حزب‌الله، همان ارتشی که می‌گفتند «فلج شده»، حالا در ۲۴ ساعت، ۸۷ عملیات میخکوب‌کننده ثبت می‌کند!
رسانه‌های عبری زبان با وحشت اعتراف کرده‌اند که: «هر ۱۸ دقیقه یک عملیات توسط حزب‌الله انجام می‌شود و این از نظر شدت آتش، عددی بزرگ و غیرمعمول است.»
این دیگر فقط جنگ نیست؛ یک «جنون مقدس» برای افسانه‌سازی است. گردان‌های رضوان، مثل اشباحی از جنس خشم، از میان موانع مرزی بیرون می‌آیند، ضربه می‌زنند و پیش از آنکه رادارها بفهمند، در زمین محو می‌شوند.
اوج این شگفتی در گزارش یک خبرنگار آمریکایی (ایتن لوینز) خلاصه شد: «حزب‌الله امروز ۱۹ تانک مرکاوا را هدف قرار داد؛ ارتش اسرائیل یک ببر کاغذی است.» کلمات را مرور کنید؛ ۱۹ غول، مجموعا ۹۵ میلیون دلاری که قرار بود نماد شکست‌ناپذیریِ زرهیِ اسرائیل باشند، در یک روز، با آتش موشک‌های مقاومت به تلی از آهن‌پاره و دود تبدیل شدند.
تصاویر سوختن مرکاواها فقط یک پیروزی نظامی نیست؛ انتقام خون‌هایی است که زیر شنی همین تانک‌ها ریخته شد.
هر موشکی که بر برجک مرکاوا می‌نشیند، گویی صدای سید حسن را در کوه‌های الجلیل طنین‌انداز می‌کند که می‌گفت: «رژیمی که پشت مرزهایش امنیت ندارد، آینده‌ای ندارد.»
امروز شمال سرزمین‌های اشغالی، شهر ارواح است؛ آژیرها زوزه می‌کشند و فرماندهان مستأصل، به‌جای پیشروی، مشغول جمع‌کردن لاشه‌ٔ تانک‌هایشان هستند.
بله، آن‌ها سید را از ما گرفتند، اما نمی‌دانستند قطره‌قطره‌ی خون او در رگ‌های جوانانی جاری شده که حالا برای زدن قلب تل‌آویو از هم سبقت می گیرند. حزب‌اللهِ امروز، دیگر یک سازمان نظامی صرف نیست؛ اراده‌ای طوفانی است که از زیر آوارها برخاسته تا وعده‌ی صادق فرمانده‌اش را در میدان قاب بگیرد. همان روزی که سیدِ مقاومت، با انگشت اشاره‌اش الجلیل را نشان داد و با صلابت فریاد زد: «لن تبقی لکُم دَبّابات… تانکی برایتان باقی نمی‌ماند!» امروز، تلی از آهن‌پاره‌های سوخته‌ی مرکاوا در جنوب لبنان، ترجمان زنده‌ی همان فریاد است.