نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
اما انگار پرچم نبود، پناهگاه و کفن بود. از آن چهرههایی که جامعه، پیش از آنکه حتی لب باز کنند، برایشان پرونده میسازد و حکم میبُرَد. ▪️نپرسیدم اینجا چه میکنی؛ فقط کنارش ایستادم و گفتم: «با این سر و وضع… چی شد که اومدی؟» جوابش از جنس شعارهای پاستوریزه نبود. بوی کفِ خیابان میداد، بوی خون گرم: «وطن منه… ناموسمه. آدم عاقل قبل از اینکه کارش به بیمارستان بکشه پیشگیری میکنه. منم اومدم تا اجنبی نرسیده بالای سر ناموسم، براش سینه سپر کنم.» همانجا بود که فهمیدم نهجالبلاغه همیشه روی طاقچهها و در خطبهها نیست؛ گاهی در رگهای جوانی میجوشد که مولا علی(ع) را با غریزهٔ غیرتش فهمیده است: که اگر دشمن به خانهات نزدیک شد، پیش از کوبیدنِ در، جلویش بایست. ▪️از گذشتهاش فرار نکرد و خودش را پشت پرچم قایم نکرد. با همان صدای زِبْرِ مردانه گفت که زمینخوردهٔ خیابان است؛ بچههای اکیپ او را به اسم «داداشی» میشناسند. طعم گَسِ فقر و اعتراض دیماه را چشیده بود، اما مرز میان «فریاد کشیدن از درد» و «ویران کردن خانه» را خوب میدانست. ▪️میگفت: «اگه یه کورسوی نور تو دل آدم باشه و سیمش رو به خدا وصل کنه، مسیر رو پیدا میکنه.» و او مسیر را در شبی پیدا کرده بود که خیلی از مدعیان، راه را گم کرده بودند. رو به آنها که در این جنگ، دلشان به بیگانه خوش است گفت: «تا دیروز میخواستن مثل افغانستان روی سرِ ما آوار بشن… الان باید بفهمن زور بازوی ایرانی یعنی چی.» ▪️اما تمام آن صلابت مردانه، یکجا تَرَک برداشت؛ وقتی اسم «رهبر شهید» به میان آمد ناگهان آن کوه غرور خیابان فروریخت. بغض، راه گلویش را بست و با کلماتی که انگار به زور از سینهاش کنده میشد گفت: «آقا که شهید شد… دوباره یتیم شدم.» شنیدن کلمهٔ «یتیمی» از دهان مردی با آن ظاهر خشن، مو بر تن آدم سیخ میکرد. دلی که به شانهای امن تکیه نکرده باشد، معنی یتیمی یک ملت را نمیفهمد. ▪️اینجا بود که سید مرتضی آوینی در ذهنم جان گرفت: «هر که میخواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند.» در کربلای امروز، آدمها را با یقهٔ بستهشان نمیسنجند؛ عیار آدمها، لحظهٔ «انتخابشان» است. و انتخاب او در این شبها، یک کلام بود: «حاضرم برای مملکتم انتحاری بشم تا اجنبی پاش رو اینجا نذاره… حقم رو میگیرم، حتی اگه برم زیر خاک.» ▪️آن شب در میدان سعدی، من با یک «عاشق بینقاب» همکلام شدم؛ با نبض پنهان سرزمینی که هنوز میتپد. با این حقیقت عریان که خدا، در روز واقعه، وفادارترین سربازانش را از میان همانهایی صدا میزند که ما، در قابهای تنگ خودمان، خطشان زدهایم. 🔚خداحافظی کردم و راه افتادم و در حالی که آرامآرام در سیل جمعیت غرق میشدم، تصویر پرچمی که روی شانهاش افتاده بود از جلوی چشمم کنار نمیرفت؛ نگاهم را به زمین دوختم و زیر لب زمزمه کردم: گر مُخیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی؟ دوست ما را و همه نعمت فردوس، شما را…
این مطلب بدون برچسب می باشد.
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه