نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
میزبانی که وقاحتِ عریان را دید، اما بهجای چکِ افسریِ قانون، دندان روی جگر گذاشت و خوندل خورد تا بلکه این جماعت به خود بیایند. پاداشِ این نجابت چه شد؟ وقایعِ تلخِ همین چند روزِ اخیر در شریف و امیرکبیر و تهران! آن مهمانِ نمکنشناس و متوهم، این خویشتنداری را پایِ ناتوانیات نوشت؛ با خیالی آسوده وسطِ صحنِ عمارت معرکه گرفت، رکیکترین فحشهای جنسی را کفِ دانشگاه فریاد زد، به دستِ جانبازِ پدری که ستونِ امنیتش بود وقیحانه خندید، شناسنامهی هویتیِ این آبوخاک را خاکستر کرد و در کمالِ دریدگی، پرچمِ کینهتوزترین دشمن را روی بامِ خانه کوبید تا قند در دلِ قاتلانِ این ملت آب کند!
برادرِ من! دردِ ما عربدههای مجازیِ براندازهای لندنی نیست؛ درد، غربتِ تو در خانهی خودت است. تو وسطِ میدانِ مین، با سعهصدرِ همیشگی ایستادهای، اما یکمشت دُردانهی سفرهنشین، پایههای خیمهات را اره میکنند و لایوش را میگذارند اینستاگرام!
و واکنش تو؟ با چند «تعلیق موقت» و نامهی فدایتشومِ شورای انضباطی رفتی به پیشوازشان تا بروند در کافههای دورِ دانشگاه لتهشان را بخورند و به ریشِ آییننامهات بخندند! انگار قرار است با فرمِ A4، آتشِ براندازی را خاموش کنی. بگذار بیپرده بگویم: رأفتی که پیوستِ «اقتدارِ بازدارنده» نداشته باشد، در چشمِ کفتارها فقط یعنی: «اینها دیگر توانِ برخورد ندارند!» تلخترین پردهی این کمدیِ سیاه کجاست؟ این معرکهگیرانِ نازپرورده، نه گرسنهاند نه مستضعف؛ اتفاقاً از قماشِ «سهمیهزادههای VIP» هستند! طرف پدرش روی صندلیِ حاکمیتی چنبره زده، خودش با رانتِ تو، بییکقطره عرقِ کنکور، کرسیهای طلاییِ دانشگاه را بالا کشیده. از آخورِ تو میخورند، با آیفونِ صد میلیونیِ جیبِ بابا ادای چهگوارا درمیآورند و پاچهی همان نظامی را میگیرند که آنها را به صدر نشانده! مظلومیتت این است که از سینهی فراخت سوءاستفاده شده تا عدهای بشوند «براندازِ لاکچری». کاش میشد یقه این متوهمان را گرفت و واقعیت را مثل پتک کوبید توی سرشان: به آنها نشان بده که اگر در «پهلویِ نوستالژیک»شان نصفِ این اداها را درمیآوردند، جوابشان دعوتنامه انضباطی نبود؛ گلولهی داغِ کماندوها بود در دانشکده (مثل ۱۶ آذر)، یا شنیِ تانکهای «چیفتن» در میدان ژاله! یا اصلاً نگاهی به «مهد آزادیِ غرب» بیندازند. بهار ۲۰۲۴ در دانشگاه کلمبیا، دانشجوها فقط برای مظلومیت غزه یک چادرِ محقر زدند. پلیس نیویورک چه کرد؟ با خودروی زرهی ریخت داخل، صدها نخبه را روی زمین خواباند، دستبند پلاستیکی زد و با یک لگد، حکم اخراج دائم و دیپورتشان را داد! آنجا برای یک تحصنِ مسالمتآمیز، با چکمه آیندهی دانشجو را پودر میکنند؛ اینجا در قلبِ پایتخت، طرف نمادِ ملی را میسوزاند، تهش میرود یک ترم مرخصی استعلاجی میگیرد! آقای جمهوری اسلامی! ما به آن قلبِ مهربان و منشِ بزرگوارانهات میبالیم؛ اصلاً تفاوتِ تو با بقیه در همین است. اما عزیزِ من، وقتی کار به لگدمال شدنِ هویت و هتکحرمتِ امامِ امت میکشد، غلاف کردنِ شمشیرِ قانون دیگر رأفت نیست، خودزنی است! دورانِ تماسهای پشتپرده و مصلحتاندیشیهای «حاجآقا، بچه است شما ندید بگیر» باید تمام شود. کسی که قبضِ نخبگیاش را از جیبِ این ملت پرداخته، بیجا میکند در حریمِ خانهشان پرچم آتش بزند. باید پای این مصونیتهای رانتی را از دانشگاه ببُری، وگرنه فردا روزی، بچههایی که خوندل خوردهاند، خودشان آستین بالا میزنند تا کفِ دانشگاه کار را یکسره کنند. آقای نجیبِ ما! صاحبخانهای که تابلوی سردرش را بشکنند و او فقط «تذکرِ شفاهی» بدهد، فردا کلِ ستونهای عمارتش را پایین میآورند. نگذار این نجابت، اهرمِ باجگیریِ یکمشت پررویِ یقهسفید شود؛ کسی که در دنیا میزِ بازی استکبار را به هم میریزد، نباید در حیاطِ خلوتِ خودش، درگیرِ لاتبازیِ چند تا ژنخوب شود!
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه