عروسک که کبود نمیشه...

روایتی از بلوار قائم سمنان؛ از پرچم‌های برافراشته تا نامهای فرو افتاده…

بلوار قائم دیشب فقط یک خیابان نبود؛ نبضی بود که شهر در آن با پرچم و بغض می‌تپید. دو سوی بلوار، همه با پرچم‌های ایران ایستاده بودند. نور چراغ ماشین‌ها روی سبز و سفید و سرخ پرچم‌ها می‌لغزید و چند نفر پرچم طولی بلندی را بالای خیابان گرفته بودند تا خودروها از زیرش بگذرند؛ انگار همه از زیر سقف یک نام، یک تاریخ، یک وطن عبور می‌کردند.

روی جدول نشسته بودم که نگاهم گره خورد به مادری با کودکی در آغوش؛ بچه‌ای کوچک، خیلی کوچک، شاید شش‌ماهه. صورت آرام و بی‌خبرش ناگهان مرا پرتاب کرد به چند روز قبل؛ به روایت آن امدادگر که می‌گفت پیکر مادری را از زیر آوار بیرون کشیده بودند و چشمش به چیزی افتاده بود. به رفیقش گفته بود: «اون زیر آوار عروسکه؟» چند قدم جلوتر رفته بودند و بعد، با صدایی که از بغض می‌سوخت، گفته بود: «عروسک که کبود نمی‌شه…» و همان‌جا فهمیده بودند عروسک نیست؛ نوزادی است که هنوز شش ماهش هم کامل نشده بود.
بعضی جمله‌ها فقط شنیده نمی‌شوند؛ در استخوان آدم می‌مانند. خیره به آن کودک در آغوش مادر، حس کردم بلوار برای چند ثانیه از نفس افتاد. انگار وسط آن همه نور و پرچم و رفت‌وآمد، یک سؤال سنگین روی سینه شهر نشسته بود: چطور می‌شود کودکی در آغوش مادر باشد و کودکی هم در آغوش آوار؟ چطور می‌شود یک ملت، هم‌زمان، هم برای وطن پرچم برافرازد و هم برای نوزاد شهیدش گریه کند؟»
▪️در همین فکر بودم که نگاهم نشست روی ستون اطلاعیه کنار ایستگاه صلواتی. روی آن، با تیتر درشت نوشته بودند: «گمشده». جلوتر رفتم؛ اسم‌ها آشنا بود، چهره‌ها هم. همان‌هایی که سال‌ها با ژست حساسیت اجتماعی و انسان‌دوستی، برای هر اتفاق کوچک و هر موج مجازی، نقش وجدان بیدار جامعه را بازی می‌کردند؛ اما حالا که خاک این کشور بوی خون گرفته و پیکر کودک از زیر آوار بیرون آمده، نیستند؛ نه فریادی، نه موضعی، نه حتی یک جمله روشن. مردم هم دقیق‌ترین نام را بر پیشانی این غیبت زده بودند: «گمشده».
▪️این «گم‌شدن» فقط غیبت چند چهره نیست؛ گم‌شدن شرافتی است که سال‌ها ادعایش را داشتند. سکوت، وقتی کنار خون می‌ایستد، دیگر بی‌طرفی نیست؛ انتخاب است. وقتی کسی برای تب یک حیوان، ترک یک حاشیه و هر ترند شبکه‌های اجتماعی آماده اشک و خشم و خطابه است، اما مقابل پیکر نوزاد شش‌ماهه لال می‌شود، مردم حق دارند بپرسند: انسانیت شما دقیقاً کجا روشن و کجا خاموش می‌شود؟ معیارش درد است یا دوربین؟ مظلوم است یا مصلحت؟ خون است یا ویزا؟
▪️جنگ برای این سلبریتی‌های گمشده و بی‌درد، همیشه از آسمان شروع نمی‌شود؛ گاهی اصلاً شروع نمی‌شود. پیش از موشک، ذهنشان را می‌زنند؛ از وطن شرمنده‌شان می‌کنند و از دشمن قهرمان می‌سازند، تا جایی که وقتی خاک کشورت زیر آتش است، نه گریه نوزادی را می‌شنوند، نه غبار نشسته بر دبستان میناب را. آن‌جاست که فاجعه فقط ویرانی دیوارها نیست؛ ویرانی دل و دیده است، در جایی که آدمی دیگر نه آوار را می‌بیند، نه خون را، نه کودک را، و از کنار جنایت عریان، خاموش می‌گذرد…
🔚 از میان این همه تصویر، یک حقیقت بی‌صدا قد کشیده بود: یک‌سو مادری با نوزاد در آغوش، یک‌سو خاطره نوزادی بیرون‌کشیده از آوار؛ یک‌سو پرچم‌هایی که در دست مردم می‌چرخید، یک‌سو ستون اطلاعیه‌ای که روی آن نوشته بودند «گمشده». مردم هنوز ایستاده‌اند و پای پرچم مانده‌اند، اما بعضی‌ها از چشم مردم افتاده‌اند؛ نه فقط چون چیزی نگفتند، چون درست در لحظه‌ای که باید انسان می‌بودند، حسابگر ماندند…