از بخارا تا میناب؛

مگر آدم وطنش را می‌فروشد؟!!

کسی در فضای مجازی برایم نوشته بود: «بگذار این حمله‌ها ادامه پیدا کند؛ ترامپ بالاخره می‌آید و ایران را نجات می‌دهد.»

چند لحظه فقط خیره ماندم. نه به صفحه‌ٔ گوشی؛ به عمق فاجعه‌ای که در یک جمله جا گرفته بود. با خودم گفتم آدم تا کجا می‌تواند از وطنش دور شود که صدای موشک را با صدای نجات اشتباه بگیرد؟
هنوز آن جمله در ذهنم می‌چرخید که خبرها یکی‌یکی رسیدند.
▪️هفته‌هاست که آتش بر این خاک می‌بارد و هر روز، گوشه‌ای از تن ایران زخم تازه‌ای برمی‌دارد. اما بعضی زخم‌ها فقط زخم نیستند؛ تا آخر جان آدم می‌روند. میناب، یکی از همان زخم‌هاست.
در میناب، آتش فقط بر دیوار و سقف نریخت. بر کودکی ریخت. بر خنده ریخت. بر دفتر مشقی ریخت که شاید هنوز گوشه‌اش با خطی کج نوشته بود: «فردا انشا داریم.» بر مدادرنگی‌هایی ریخت که هنوز آفتاب و درخت و خانه را کامل نکشیده بودند.
بر کفش‌های کوچکی ریخت که صاحبشان صبح با هزار ناز پوشیده بود و دیگر برنگشت تا بندشان را باز کند. میناب فقط یک نقطه روی نقشه نبود؛ همان‌جا، زیر آوار، دل یک ملت را از سینه بیرون کشیدند…
▪️بعد دوباره برمی‌گردم به همان صفحه‌ٔ موبایل. به همان جهان سرد و بی‌صورت مجازی. و می‌بینم کسانی، به نام مخالفت با جمهوری اسلامی، زیر خبر انفجارها قلب می‌گذارند، ذوق می‌کنند، تشکر می‌کنند و برای موشکی که از آسمان وطن گذشته و بر سینه‌ٔکودک فرود آمده، کف می‌زنند. این دیگر مخالفت نیست. این دیگر خشم سیاسی نیست. این بریدن آخرین رگ عاطفه از جانِ آدمی است. این‌جا دیگر مسئله، حکومت نیست؛ مسئله، وطن است. مسئله، کودکی است که باید زنده می‌ماند و نماند.
▪️قرن‌ها پیش، چنگیز پشت دروازه‌های بخارا ایستاد و به مردم شهر وعده‌ٔ امان داد. بعضی‌ها فریب خوردند، دروازه را گشودند و به خیال نجات، تیغ را به روی برادرانِ خود کشیدند. اما وقتی شهر افتاد، چنگیز همان‌ها را هم کشت؛ چون خائن، حتی برای دشمن هم محترم نیست. تاریخ از این صحنه‌ها کم ندارد؛ فقط نام‌ها عوض می‌شوند، خیانت همان خیانت می‌ماند.
آقایان، مگر آدم وطنش را می‌فروشد؟
مگر می‌شود آب این خاک را نوشید، با نان این سرزمین جان گرفت، زیر آسمانش قد کشید، در کوچه‌هایش عاشق شد، با لهجه‌اش خندید، با غمش گریست، بعد روزی برسد که برای ویرانی‌اش هورا کشید؟ مگر می‌شود صدای فروریختن مدرسه را شنید و هنوز از «نجات» حرف زد؟ نجات چه؟ نجاتِ که؟ از میان این همه دود و خون و آوار، چه چیز قرار است نجات پیدا کند جز نفرت؟
▪️وطن، فقط مرز روی نقشه نیست. وطن، بوی نان داغ صبح است. صدای مادر است وقتی از ته خانه اسمت را صدا می‌زند. وطن، پنجره‌ای است که از آن باران را دیده‌ای، درختی است که زیرش گریه کرده‌ای، کوچه‌ای است که کودکی‌ات را در آن جا گذاشته‌ای. کسی که برای ویرانی وطن دست می‌زند، فقط به خاک خیانت نمی‌کند؛ به خاطره خیانت می‌کند، به کودکی، به گهواره، به مزار پدر، به دعای مادر، به همه‌چیز…
اما ایران من، عجب رازی در جانِ توست. هرچه بیشتر زخمی می‌شوی، بوی تو بیشتر در جان آدم می‌پیچد. هرچه بیشتر زخمت می‌زنند ، آدم بیشتر می‌فهمد چقدر دوستت دارد. تو شبیه درختی که تبر خورده، اما هنوز سایه‌اش را از سر رهگذر دریغ نمی‌کند.
▪️در این روزهای دود و خون، ایران فقط صحنه‌ٔ انفجار نیست؛ صحنه‌ٔ وفاداری هم هست. همان‌جا که یکی خون می‌دهد، یکی نان می‌رساند، یکی آغوشش را برای آواره باز می‌کند، یکی کنار ویرانه می‌ایستد و زیر لب می‌گوید: «وطن می‌ماند.» همین است که هنوز ما را نگه داشته؛ نه سیاست، نه هیاهو. فقط عشق. فقط آن رشته‌ٔ نادیدنی عجیبی که دل آدم را به خاکش می‌دوزد.
و من هنوز به همان جمله‌ٔ اول فکر می‌کنم: «ترامپ می‌آید و ایران را نجات می‌دهد!!»
نه؛ ایران را هیچ بیگانه‌ای نجات نمی‌دهد. ایران خواهد ماند، با دل همین مردم؛ با اشک مادری که از زیر آوار، نام دخترش را صدا می‌زند؛ با دست‌های مردی که میان گرد و خاک، دنبال دفترچه‌ٔ فرزندش می‌گردد؛ با قلب مردمی که هنوز، با همه‌ٔ زخم‌ها، وطن را مثل جانشان دوست دارند…
▫️روزی خواهد رسید که از همه‌ٔ تشویق‌کنندگان ویرانی بپرسند: وقتی پیکر تکه‌تکه‌ی دخترکانِ میناب از زیر آوار بیرون می‌آمد، شما برای که کف می‌زدید؟ وقتی مادر بهت‌زده تا صبح روی خاک مزار ماند تا دخترش از تنهاییِ شب نترسد، شما کجا ایستاده بودید؟ آن روز حتما هیچ جوابی نمانَد؛ جز سکوت سنگین خیانت.
سال‌ها بعد…
وقتی از ما جز مشتی خاک نمانده باشد…
باران که بر این سرزمین ببارد..
بویی از دلِ خاک بلند می‌شود…
کاش آن بو
بوی عشق به وطن باشد..
نه بوی شرمِ دست‌هایی
که روی آوار خانه‌ٔ هم وطنشان رقصیدند..
و برای موشک‌های بیگانه کف زدند…