نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
بغض، پلِ میانِ دل و زبانم را بریده. نمیدانم از کجا شروع کنم؛ فقط میدانم که در این شبِ اندوه، سکوت جایز نیست. پس مینویسم؛ برای خودم، و برای همهٔ آنهایی که الان تنها نشستهاند و نمیدانند با این داغ چه کنند. گمان میکردند با شکستنِ شیشهی عطر، رایحهاش در هوا میمیرد. نمیدانستند که عطر، وقتی میشکند، تازه نَفَس میگیرد. ماشینهای سردِ غرب، مرگ را پایانِ حقیقت میدانند. اما در منظومهٔ الهیِ ما، «شهادت» پایان نیست؛ آغاز است.
امروز، پدری که چشمانش روشنترین چراغِ این سرزمین بود، به جمعِ شهیدانی پیوست که سالها عاشقش بودند و رفتند.
آقا نرفت؛ در جانِ این سرزمین ماند. یزیدیانِ زمان، با ترسی که نمیتوانند پنهانش کنند، کینهی سالهایشان را بر پیکرِ مطهرِ امامِ ما فرو ریختند. حالا کفتارها منتظرند؛ منتظرِ لرزشِ شانههای ما، منتظر تا تصویرِ ملتی گمشده در تاریکی را به دنیا مخابره کنند. اما آنها از جنسِ این خاک نیستند و این راز را نمیفهمند: در مکتبِ کربلا، خون وقتی بر زمین میریزد، حماسه می شود… مگر صدای آقا را فراموش کردهاید؟ همین چند روز پیش، در واپسین نَفَسهای بهمن، با همان صلابتِ حیدریاش، نگاهش را در چشمِ تاریخ دوخت و گفت: «ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است… مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند.» امروز، این جمله دیگر فقط کلام نیست؛ با خونِ آقا بر پیشانیِ تاریخ حک شده است. ایشان با آخرین قطرهی خونِ پاکشان پای این عهدنامه را امضا کردند که: «ملّتی مثل ما… با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد.» این وصیتِ آقاست. این انتظارِ آقاست. آقا در لحظهی عروج، انتظارِ زانوزدنِ ما را ندارند. از ما یک چیز میخواهند: «بایست.» همانطور که حسین(ع) در ظهرِ عاشورا، تنها و تشنه، ایستاد. بایست در میانِ طوفان، بایست وقتی دنیا نگاهت میکند؛ چون ایستادنِ تو، زیباترین ادامهی راهِ آقاست. اشک بریز، برادر. مویه کن، خواهر. خداوند میداند این اشکها چقدر پاکاند و چقدر حق دارند؛ اما بگذار ریشهات را خیس کنند، نه تنهات را بشکنند. دشمن با حرص منتظرِ خاموش شدنِ چشمهایمان است؛ ما اما، در همین جانکاه ترین روز، با سوگ در سینه و سر بلند در قامت، برمیخیزیم. راهِ آقا، راهِ ایستادن در طوفان بود؛ نه از سرِ سختی، که از سرِ عشق. حالا نوبتِ ماست. علم بر دوشِ تکتکِ ماست؛ بر دوشِ هر کسی که این سطرها را با چشمانِ خیس میخواند. این خونِ مقدس پایانِ یک داستان نیست؛ سپیدهدمِ طوفانی است که بساطِ ظلمشان را از ریشه برخواهد کند. دستم هنوز میلرزد؛ اما این بار از جنسِ یقین. یقین به اینکه خونِ آقا در دفترِ خداوند ثبت است و بیپاسخ نمیماند. یقین به اینکه صبح میآید؛ این خون چنین حکم کرده است.قلم را زمین میگذارم. آنچه مانده، باید با قدمهایمان نوشته شود.
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه